خاطرات تور یزد و ریگ زرین/ سکوت شب و چق چق آتش، بهترین ...

تور یزد و ریگ زرین - منظومه خرد

خاطرات و گفته های همسفران

25 دی 1391

چند پسته لال مانده است. آنها که لب گشوده اند، خورده شدن.آنها که لال مانده اند، میشکنند! دندانساز راست می گفت : پسته لال، سکوت دندان شکن است. سکوت تمام محیط را فرا گرفته و صدای آرام شروع به خواندن شعری زیبا می کند.خیلی خوب بود شب کنار آتیش، خونه روستایی و تمام اتفاقات، مرسی بابت همه چی.

مرضیه

 

آسمان تاریک و پرستاره با هوایی صاف و سکوت شب و چق چق آتش، بهترین و فراموش نشدنی ترین خاطره را ساخت.

صبا ستایشی

 

ستاره ها آنقدر که می گویند دور نیستند. دستانم را بلند می کنم تا بگیرمش . سرمایی را حس می کنم چشمانم را می بندم و به شعر آرش فکر می کنم. صدایش، شعرش، فضا، آتش، دوستانم را دوست دارم. آرام می خوابم. انگار که بیدارم اما تنها چیزی که می شنوم صدای معصومه جون است. گرمای آتش صورتم را مثل نقابی می پوشاند و مرا با خود به دود می برد. با گرمای آتش و با دود یکی می شوم و پیش آرش می روم. بچه ها سکوت کرده اند. به شعله ها نگاه می کنند و چشمانشان حرف می زنند. صدایشان خیلی بلندتر از قبل است. هرکس حرفی را زیر گوش آتش می گوید و آتش هم با حرف ها دود می کند. دیگر حتی صدایی همم نمی شنوم. این حس را هیچ وقت تجربه نکرده بودم . حیف که زیاد طول نکشید و با صدای خانم قرقچیان از پیش آتش و آرش می روم. خداحافظ آرش

فائقه فیروزی

 

بادی وزد و شن های ریگ زرین را زرین را با خود می برد و صدای در گوش من می گفت عبور باید کرد و هم نورد افق های دور خواهد شد.

نادیا جهانگیری

 

در کویر صدای سکوت را شنیدم ، صدا را هر کسی می شنود، صدای سکوت را شنیدن هنر است.

نگار عرب زاده و نیایش موسی خانی

 

دوست داشتم مرگ را تجربه کنم فکر کنم تجربه کردم اما نه خودش را احساس زیر خاک بودنش را حالا دلم برای احساس مرگی که زیر کپه ی شن ها کردم برای ثابت بودنش، نبودنش و برای هر چیزی که با مرگ شاد و بیاد ماندنی در زیر شن های ریگ زرین تجربه کردم.

F.A

 

کویر زرین ، ساده و صاف ، پهناور و آرام. وقتی رویش قل می خوردم، دنیا و ناراحتی هایم را فراموش می کردم. خیلی مهربان بود. آتش هم دوست کویر بود. هر دو آرامش بخش با تمام وجودش می سوخت اطرافش را روشن می کرد. وقتی گرمایش روی صورتم می نشست، مهربان ترین دستهای دنیا را حس می کرد. و در آخر هم آسمان کویر با تمام ستار هایش . همه ی شان پررنگ نبودند همه ی شان کم رنگ هم نبودند. اگر به یک اندازه می درخشیدند، آن قدر ها آسمان را زیبا نمی کردند ولی همه در کنار هم فوق العاده بودند. کویر، آتش، آسمان و من، بهترین دوست هی دنیا شدیم، برای همیشه (خسته نباشید! خیلی به من خوش گذشت. به امید دیدار)

رضوانه

 

آسمان صاف ....... کویر بی انتها.......آرام و سکوتش ......آتش گرم در آن هوای سرد . همه و همه باعث کمی از آن روز مرگی جدا شوم و غصه هایم را فراموش کنم. خارها و گیاهان کویر سنیل مقاومت هستند برای من... امیدوارم این روزها باز هم تکرار شوند.

یاسمین فرهادی

 

آتش روشن می کند، با چه شوقی. همه یک هیزم کوچک می آورند و روی زمین می گذارند. آتش با یک جرقه شعله ور می شود. فائزه شروع به پریدن از روی آتش می کند. همه می پرند، من مانده ام ، می ترسم. آتش می گیرم، خانم رحیمی اصرار می کند بروم. چشمهایم را می بندم و از فاصله ی دور شروع به دویدن می کنم...

فرنوش جوادی

 

چرخ و چرخ و چرخ، آب و خاک ، ساده ولی خارق العاده، چرخ می چرخد و انگشتان گلی با کوچکترین حرکاتشان شکل های تازه ای می شازند که می تواند باور کند که انگشتان آدم این قدر اسرار آمیز و ذهن آدم پایان ناپذیر باشد . درست کردن سفال بهترین تجربه من در این سفر بود.

رضوانه آقایان

 

برف می بارد...
برف می بارد روی خار و خارا سنگ...
کوه ها خاموش و در انتظار کاروانی با صدای زنگ...
صدایی شنیدم . صدای قدم زدن و کشیده شدن پا روی سنگ های کف حیاط. در تاریکی شب، زیر آسمان پر ستاره، قدم زنان به سمت ماسه ها می رفتیم . قرار بود آتش روشن کنیم و ملاقه ی دب اصغر را در آسمان پیدا کنیم. هیزم ها را چیدیم، نفت را ریختیم؛ آتش روشن شد. دست در دست هم حلقه ای درست کردیم از جنس عشق. دور آتش چرخیدیم و مثل سرخ پوست ها صدا در آوردیم . شعر خواندیم... برای یکبار زندگی کردیم در لحظه ! در تاریکی شب، روی ماسه هاس کویر، زیر آسمان پرستاره برای چند دقیقه سکوت کردیم . همان موقع موبایل یکی از بچه ها زنگ زد .ها ها همه خندیدیم. همان موقع گوسفند بع بع کرد!!! مهم تر از همه .... ستاره دنباله دار دیدیم. از وقتی که فهمیدم ستاره دنباله دار که ببینی باید آرزو کنی ، منتظرش بودم و بالاخره آن شب دیدمش . سه تا آرزو کردم! امیدوارم آرزوهایم برآورده شوند.
آن روز صبح به کویر مغستان رفتیم. کفش هایمان را درآوردیم. من جورابم را هم در آوردم. بند کفش هایم را به بند کوله پشتی ام گره زدم و روی ماسه ها ی نرم و سرد قدم زدیم. وااای !!! چه کیفی داد!!! بعضی جاها که تپه های ماسه ای شیب دار درست شده بود قل قل خوردیم و چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم . ریگ زرین عالی بود . عالی . ها ها ! تازه من زیر ماسه ها دفن شدم . چه حس جالبی بود . انگار ماسه ها داشنتند منو ماساژ می دادند وقتی از زیر ماسه ها بیرون آمدم انگار دوباره به دنیا آمده بودم. البته که همون شنبه تولدم بود 23 د ی! چند دقیقه سکوت .....
دنبال تپه ای گشتم که از بقیه تپه های اون محدوده بلندتر باشه .ماسه ها دست نخورده بودند ولی تا زمانی که من از روی آنها رد شدم. تنها و. تک از تپه بالا رفتم و به نوک تپه رسیدم. چه بادی می امد کش موهایم را باز کردم. باد لابه لای موهایم ، با شن ها برخورد می کرد و آنها را با خودش می برد. سرم را بالا گرفتم و چشم هایم را بستم . چه باد خنکی. چه حس خوبی! باد به صورتم می خورد و من را به عقب هل می داد. دوست داشتم خودم را رها کنم ولی پشتم شیب داشت. دلم می خواست که آن لحظه هیچ وقت تمام نمی شد. هیچ وقت تنها و ساکت بهع آرزوهایم فکر می کردم. هر دفعه که باد، پوست صورتم را نوازش می کرد ، دلم می خواست باد باشم. آزاد و نرم باشم. همه را خوشحال کنم . همه را با خودم ببرم.
تنها و ساکت....
زیر نور خورشید .... بالای تپه ایستاده بودم.
باد می وزید ....
نرم و آزاد، انگار که مانعش بودم.
دلم میخواد باد باشم، پایدار و جاوید باشم.
نوازش کنم بچه ها را .... همه را با خودم ببرم. ماسه ها را ، مردم را ، شادی را....
همه را ببرم جای که شادی هست ، عشق هست، آزادی هست و ترس نیست.
بادی وزید و شنهای موهایم با خود برد ، چشمانم را باز کردم ... می وزیدم مثل باد.... شن ها را با خودم می بردم، خوردم به صو.رت یکی از دوستانم! می خواستم داد بزنم:
منم ، منم.
وزیدم و وزیدم... همه چیز را با خودم بردم....
صدایی در گوشم زمزمه کرد:
"آنچه در جستن آنی ، آنی"
توی این سفر خیلی به من خوش گذشت. واقعا تجربه ی جالبی بود.
خیلی خیلی سپاس
آناهیتا حسینی
ساعت 10:30 شب
در قطار یزد – تهران
رضوانه آقایان

 

کانال تلگرام اسپیلت

کانال تلگرام اسپیلت

اینستاگرام خارجی

شماره تلفن اسپیلت